عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
318
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
صحيح نيست : " آنكه مردارى خورد يعنى نبيد * شرع او را سوى معذوران كشيد مست و بنگى را طلاق و بيع نيست * همچو طفلست او معاف و معتقيست مستيى كآيد ز بوى شاه فرد * صد خم مى در سر و مغز آن نكرد پس برو تكليف چون باشد روا * اسب ساقط گشت و شد بىدست و پا بار كه نهد در جهان خر كره را * درس كه دهد پارسى بو مرّه را بار برگيرند چون آمد عرج * گفت حق لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى حَرَجٌ « 1 » سوى خود اعمى شدم از حق بصير * پس معافم از قليل و از كثير " « 2 » سرانجام مولانا شرابى را كه براى مردم حرام است ، بر قلندر حلال مىشمارد و مىگويد : " آن باده كه بر خلق حرام است حرام * بر جان قلندران مدام است مدام هان اى ساقى مگو تمام است تمام * آغاز و تمام ما كدام است كدام " « 3 » براى دست يافتن به چنين آزادى و آزادگى ، انسان بايد از انانيت خود دست بشويد و در راه آن نيز جهاد طاقتفرساى درونى را بايد متحمل شود : عادت قزوينيان بود كه بر تن و دست و كتف خال مىكوبيدند . قزوينيى پيش دلاك رفت و گفت : بر تنم خالى بكوب . خالكوب پرسيد چه صورتى را خالكوبى كنم ؟ گفت : صورت شير ژيان . چون دلاك سوزن بر شانهء قزوينى زد ، درد شانهء او را آزرد و به فرياد آمد و گفت : اى مرد ، مرا كشتى ، چه كار دارى مىكنى ؟ گفت : مگر نگفتى كه صورت شيرى بر شانهات نقش كنم ؟ گفت : آرى ، ولى از كجا شروع كردهاى ؟ دلاك پاسخ داد : دم شير را دارم نقش مىكنم . قزوينى گفت : دم رها كن ، بگذار شير بىدم باشد . دلاك از جانب ديگر آغاز كرد . قزوينى گفت : اين كجاى شير است ؟ گفت گوش اوست : گفت اى مرد گوش هم لازم نيست . دلاك جاى ديگر را كوبيدن گرفت . قزوينى پرسيد : اين كجاست ؟ دلاك گفت : اين شكم شير است . گفت شكم چه لزومى دارد ؟ دلاك
--> ( 1 ) قرآن كريم ، فتح ( 48 ) ، آيهء 17 : بر شخص نابينا حرج و گناهى نيست . ( 2 ) مثنوى . سوم ص 38 ، ب 77 - 671 . ( 3 ) كليات شمس ، ج 8 ، ص 187 ، رباعى 1107 .